+ داستانهای ماهانتا

باغبان ژاپنی

زیباترین فضای سبزی که در همسایگی ما وجود دارد، متعلق به یک ژاپنی است. وقتی از کنار خانه‌اش می‌گذرم، اغلب او را در حیاط می‌بینم که یا به سبزیجات و گیاهان می‌رسد و یا غذای پرندگان را می‌دهد و می‌ایستم و تماشایش می‌کنم. او مرد کوچکی بود، تقریباًَ پنج فوت، ولی فضای اطراف او بسیار عظیم است.
یکی از روزهایی که از کنار حیاطش می‌گذشتم، او مشغول به کار بود. مرا صدا زد: "روز زیبایی است."
پاسخ دادم: "باغچه زیبایی است."
سپس برایم توضیح داد که خانه‌اش متعلق به افرادی بوده که از آن به خوبی مراقبت نمی‌کردند و او از اینکه حیاتی دوباره به این فضا ببخشد، بسیار لذت می‌برد. چشمانش سرشار از نور و عشق بود، کاملاَ مشخص بود که با تمام وجودش از این باغچه مراقبت می‌کند. زیباترین باغچه ای بود که تا به حال دیده بودم. در مورد اوقاتی که صرف غذا دادن به پرندگان می‌کند، نیز اشاره ای کردم.
مرد ژاپنی نگاهی به من کرد و لبخند زد: "آنها نه نمی‌گویند و شکایتی هم ندارند."
من هم به او لبخند زدم و به این فکر می‌کردم که چقدر مرد نازنینی است و برایش بهترین روزها را آرزو کردم.
همچنان که به راه افتادم صدا زد: "همینطور برای شما."
این مرد که چنین با دقت کار می‌کند و از باغچه اش مراقبت می‌کند و به پرنده ها غذا می‌دهد، از جنسی می‌باشد که آگاهی خداوند را می‌توان از آن چید. او تواضع و خوش خلقی و قلب زرین لازم، برای هر کسی که می‌خواهد به مراتب بالاتر ادراک دست یابد، دارا می‌باشد.

داستانهای ماهانتا – جلد دوم – فصل هفتم – عشق

نویسنده : شیدا کلانتری ; ۱۳۸٩/٩/٢۸
تگ ها: سرگرمی
comment نظرات () لینک


Dolls Graphic #3